زوئی در یک اداره کار میکرد و بعد از یک هفتهی طولانی گاهی حس میکرد یادش رفته چیز زنده چه شکلی است. برای همین یک دورهی زنبورداری گذراند و بهار دو کندو را به پشتبام ساختمانش برد. تابستان اول ناامیدکننده بود. زنبورها عسل خیلی کمی ساختند و در تیر یک دسته زنبور یکی از کندوها را ترک کرد و روی بالکن یک همسایه نشست. آقای براندت که طبقهی پایین زندگی میکرد و از زنبورها میترسید، پیش همهی ساختمان شکایت کرد.
زوئی صبر را به شیوهی کند یاد گرفت. یاد گرفت دود به کار ببرد، دستهایش را آرام نگه دارد و ساکت بنشیند و ورودی کندو را تماشا کند. پاییز در خانهی آقای براندت را زد و یک شیشه عسل به او داد. آقای براندت شیشه را با احتیاط گرفت، انگار ممکن بود پرواز کند. عسل طعم درختهای زیزفون خیابانشان را داشت. تابستان بعد آقای براندت کمی رنگپریده، با یک سطل آب برای کندوها از پلهها بالا آمد و به پشتبام رسید.