لئو هشت سال دارد. او سوپ مادربزرگ را دوست دارد. میپرسد: «مادربزرگ، راز چیست؟» مادربزرگ میگوید: «در شیشهی آبی است. شیشه روی طاقچهی بالاست.»
لئو یک صندلی میآورد. شیشه را باز میکند. خالی است! یک یادداشت کوچک در آن است. روی آن نوشته: «زمان.»
مادربزرگ آهسته آشپزی میکند. آواز میخواند. دربارهی مدرسه میپرسد. سوپ سه ساعت میپزد. لئو میچشد. میگوید: «مزهی بعدازظهر میدهد!» مادربزرگ لبخند میزند.