Skip to content
LingunAI
Explore
Legends & history

زنگی بر دریاچه‌ی یخ‌زده

The Bell on the Frozen Lake

A2 · Elementary · 1 min read

می‌گویند این ماجرا خیلی وقت پیش رخ داد. ایلکا، دختر چوپانی دوازده‌ساله، بیست گوسفندش را از روی دریاچه‌ی یخ‌زده به خانه می‌برد. پدربزرگش بیلا می‌گفت: «هرگز شب از دریاچه نگذر. یخ آنجا که دهکده‌ی قدیمی است نازک است.» اما یک بره فرار کرده بود و حالا شب شده بود.

وسط دریاچه مه غلیظی نشست. ایلکا ساحل را نمی‌دید. یخ شروع کرد به ترک خوردن و گوسفندها بع بع کردند. بعد قانون دیگر پدربزرگش یادش آمد: «اگر گم شدی، بی‌حرکت بایست و گوش کن.» بی‌حرکت ایستاد. از دور زنگی گرفته صدا می‌داد.

به سوی صدا رفت و یخ محکم بود. در ساحل زنگ قدیمی به یک تیرک آویزان بود، اما کسی آنجا نبود. بیلا با یک فانوس رسید. گفت: «من آن را نزدم. هیچ‌کس نزد.»

Sign in to save words and sentences from this story as flashcards.

Read it at B1 Same story, a little harder.

More stories