نینا در یک شهر کوچک زندگی میکند. در شهر یک ساعت بزرگ هست. هر شب ساعت بزرگ سر سه و هفت دقیقه میایستد. هر صبح آقای وارگا به برج میرود و ساعت را دوباره راه میاندازد.
نینا میخواهد بداند چرا. یک شب با یک چراغقوه در میدان مینشیند. سر سه و شش دقیقه یک گربهی خاکستری میآید. گربه روی ساعت میخوابد. ساعت میایستد!
نینا یک سبد برای گربه میآورد. حالا ساعت هیچوقت نمیایستد. مردم شهر اسم گربه را «دقیقه» میگذارند.