Skip to content
LingunAI
Explore
Mystery

ساعتی که سه و هفت دقیقه می‌ایستاد

The Clock That Stopped at 3:07

B1 · Intermediate · 1 min read

ساعت قدیمی برج در یک شهر کوچک کوهستانی عادت عجیبی داشت. هر شب دقیقاً سر سه و هفت دقیقه می‌ایستاد و هر صبح ساعت‌ساز، آقای وارگا، باید همه‌ی پله‌ها را بالا می‌رفت تا دوباره راهش بیندازد. شهردار که از دیر رسیدن بیزار بود، پیش هر کسی که حاضر بود گوش بدهد شکایت می‌کرد.

نینا که ده سالش بود و خیلی کنجکاو، تصمیم گرفت خودش این معما را حل کند. در یک شب سرد یک چراغ‌قوه و یک فلاسک شکلات داغ برداشت و در میدان پنهان شد. ساعت‌ها هیچ اتفاقی نیفتاد. بعد، کمی بعد از سه و شش دقیقه، صدای خراشیدن آرامی شنید. یک گربه‌ی لاغر خاکستری از پنجره‌ی شکسته‌ی برج بالا می‌رفت. از میان چرخ‌دنده‌ها گذشت، روی وزنه‌ی سنگین آونگ جا گرفت و لحظه‌ای بعد ساعت ایستاد.

نینا لبخند زد. گربه را بیرون نکرد. در عوض از آقای وارگا یک سبد خواست و با هم پنجره را تعمیر کردند و یک بالش نرم کنار آونگ گذاشتند. از آن شب به بعد ساعت همیشه دقیق کار کرد و همه‌ی مردم شهر اسم گربه را «دقیقه» گذاشتند.

Sign in to save words and sentences from this story as flashcards.

Read it at B2 Same story, a little harder.

More stories