این یک داستان قدیمی است. کالدی پسری است که بز دارد. یک روز بزها میوههای قرمز میخورند. شب میرقصند! کالدی هم چند میوه میخورد. احساس میکند قوی و سرحال است.
کالدی میوهها را پیش راهبها میبرد. رئیس راهبها میگوید: «نه!» او میوهها را توی آتش میاندازد. بعد بوی خوبی میآید. راهبها از دانهها یک نوشیدنی داغ درست میکنند. این اولین قهوه است.