Skip to content
LingunAI
Explore
Legends & history

فروشنده‌ی مهتاب

The Moon Merchant

A1 · Beginner · 1 min read

یک تاجر با یک کوزه‌ی نقره‌ای به شهری در کویر می‌آید. می‌گوید: «من مهتاب می‌فروشم!» آدم‌های ثروتمند به او طلا پیشنهاد می‌کنند. می‌گوید نه.

دختر فقیری به نام صفیه طلا ندارد. یک آواز از مادرش بلد است. آن را زمزمه می‌کند و کوزه روشن می‌شود. تاجر می‌گوید: «مهتاب را نمی‌شود خرید. فقط می‌شود آن را با دیگران قسمت کرد». کوزه را به دختر می‌دهد. آن شب دختر روی بام در کوزه را باز می‌کند. نوری نرم شهر را پر می‌کند. بچه‌ها خوابشان می‌برد.

Sign in to save words and sentences from this story as flashcards.

Read it at A2 Same story, a little harder.

More stories