Skip to content
LingunAI
Explore
Legends & history

فروشنده‌ی مهتاب

The Moon Merchant

B1 · Intermediate · 1 min read

می‌گویند یک غروب تاجری با یک کوزه‌ی نقره‌ای به شهر کوچکی در لبه‌ی کویر رسید. در میدان ایستاد و اعلام کرد: «من مهتاب می‌فروشم». ثروتمندترین مردم شهر شتابان جلو آمدند و یکی پس از دیگری کیسه‌های طلا به او پیشنهاد کردند، اما او هر بار سرش را تکان می‌داد و می‌گفت که طلا چیزی نیست که او بخواهد.

ته جمعیت دختر فقیری به نام صفیه ایستاده بود. او طلا نداشت. تنها چیزی که داشت لالایی‌ای بود که مادرش برایش می‌خواند. دختر با خجالت شروع به زمزمه‌ی آن کرد، و همین‌طور که زمزمه می‌کرد، کوزه‌ای که در دست‌های تاجر بود شروع به درخشیدن کرد.

تاجر لبخند زد. گفت: «مهتاب را نمی‌شود خرید. فقط می‌شود آن را با دیگران قسمت کرد». کوزه را در دست‌های دختر گذاشت و به سوی کویر رفت. آن شب صفیه به بام خانه‌اش رفت و در کوزه را باز کرد. نوری نرم روی تمام شهر پخش شد و همه ساکت زیر آن نشستند، در حالی که بچه‌ها خوابشان می‌برد.

Sign in to save words and sentences from this story as flashcards.

Read it at B2 Same story, a little harder.

More stories