تئو یک آپارتمان تازه دارد. هر شب ساعت هشت صدایی در دیوار حرف میزند. «کشتی دارد غرق میشود! گربهی ناخدا را نجات بدهید!» تئو میترسد. او یک لیوان را روی دیوار میگذارد.
بالاخره در خانهی همسایهاش را میزند. خانم اوکافور، یک بازیگر پیر، در را باز میکند. او دارد قصهای برای بچههای بیمارستان ضبط میکند. میگوید: «بیایید داخل. من صدا لازم دارم!» تئو با سینی فر رعد درست میکند و با برنج باران.