Skip to content
LingunAI
Explore
Humor

عروسی اشتباهی

The Wrong Wedding

A2 · Elementary · 1 min read

من به عروسی پسرعمویم دیر رسیدم. به یک سالن بزرگ دویدم، یک صندلی پیدا کردم و مثل بقیه دست زدم. مردم به من لبخند می‌زدند و با من دست می‌دادند. بعد عموی داماد گفت: «شما باید دوست داماد باشید! لطفاً یک سخنرانی بکنید». چه کار می‌توانستم بکنم؟ بلند شدم و درباره‌ی عشق و ساندویچ حرف زدم. همه خندیدند و بعضی‌ها گریه کردند.

تازه آن موقع به عروس نگاه کردم. تا آن روز او را ندیده بودم! عروسی اشتباهی بود. عروسی پسرعمویم در سالن بغلی بود. یواشکی بیرون رفتم و به آن‌جا دویدم. دوباره همان سخنرانی را کردم و هر دو خانواده تشویق کردند. با دو تکه کیک به خانه رفتم.

Sign in to save words and sentences from this story as flashcards.

Read it at B1 Same story, a little harder.

More stories